تبليغاتX
نوای مشاور
نوای مشاور
 
قالب وبلاگ
مرد جواني از سقراط رمز موفقيت را پرسيد. سقراط به مرد جوان گفت كه همراه او به كنار رودخانه بيايد. وقتي به رودخانه رسيدند هر دو وارد آب شدند به حدي كه آب تا زير گردنشان رسيد. در اين لحظه سقراط سر مرد را گرفته و به زير آب برد. مرد تلاش مي كرد تا خود را رها كند اما سقراط قوي تر بود و او را تا زماني كه رنگ صورتش كبود شد محكم نگاه داشت. سقراط جوان را از آب خارج كرد و اولين كاري كه مرد جوان انجام داد كشيدن يك نفس عميق بود.
سقراط از او پرسيد: «در زير آب تنها چيزي كه مي خواستي چه بود؟»
مرد جواب داد: «هوا.»
سقراط گفت: «اين رمز موفقيت است! اگر همانطور كه هوا را مي خواستي در جستجوي موفقيت هم باشي بدستش خواهي آورد. رمز ديگري وجود ندارد
[ دوشنبه 30 آبان1390 ] [ 1:8 ] [ انسیه گرزین ]
5 نكته برای رسیدن به تفاهم
در دهه گذشته، بالاترین میزان طلاق در جهان از آن آمریكا بوده است. در كشور ما نیز طلاق به‌ویژه در كلان شهرها رو به فزونی نهاده است.
 این مقاله تلاش می‌كند با بهره‌گیری از شیوه‌ای علمی چگونگی روابط شخصی همسران را در شرایط حاد و بحرانی مورد بررسی قرار ‌دهد.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 26 بهمن1390 ] [ 21:18 ] [ انسیه گرزین ]

1.بیاموزید كه خدا همیشه هست و همه جا حضور دارد.

2.بیاموزید كه دو نفر می توانند به یك نقطه نگاه كنند اما متفاوت ببینند.

3.بیاموزید درست نیست خودتان را با كسی مقایسه كنید.

4.بیاموزید كه كسی را نمی توانید وادار كنید عاشقتان باشد.

5.بیاموزید كه انسانهایی هستند كه ما را دوست دارند اما نمی دانند چطور عشقشان را ابراز كنند.

6.بیاموزید كه چند ثانیه طول میكشد تا زخمی در قلب آنها كه دوستشان داریم ایجاد كنیم،ولی سالها طول میكشد تا آن زخم را التیام دهیم.

7.بیاموزید ثروتمند كسی نیست كه بیشترین ها را دارد،بلكه گاهی كسی است كه به كمترین ها قانع است.

[ چهارشنبه 26 بهمن1390 ] [ 19:55 ] [ انسیه گرزین ]

باطلوع هرصبح فکرکن تازه به دنیا آمدی مهربان باش شاید فردایی نباشد

[ سه شنبه 18 بهمن1390 ] [ 23:46 ] [ انسیه گرزین ]
 
وقتی درازدواج دختران از پسران بزرگ ترند

 

در سال های اخیر، به ویژه در سنین زیر ۳۰ سال، شاهد ازدواج هایی هستیم که به باور خیلی ها، خارج از عرف است، مثلا دختری ۲۶ ساله تصمیم می گیرد با پسری ۲۱ ساله ازدواج کند...

 

گاهی در مراحل اولیه و با توجه به فشار خانواده ها طرفین از این کار صرف نظر می کنند ولی گاهی هم عروسی سرمی گیرد. برای بررسی معضلات و آسیب های چنین ازدواج هایی با دکتر بدری السادات بهرامی، مشاور خانواده و مدرس دانشگاه، گفت وگو کردیم.

 

▪ خانم دکتر! در سال های اخیر ازدواج دختران با پسران کوچک تر از خود که معمولا هم خانواده ها و هم جامعه با آن مخالف اند بیشتر شده است. دلیل افزایش چنین ازدواج هایی چیست؟

 

معمولا پسر جوانی که نیاز عاطفی به او فشار می آورد ولی هنوز آمادگی تشکیل خانواده و زندگی مستقل ندارد، با مشاهده موفقیت مالی و اجتماعی دختر خانمی که دانشگاه را به پایان رسانده، مشغول کار است، درآمد دارد و نسبت به او ابراز تمایل می کند، سست می شود. خانواده اش را وادار می کند با ازدواج او موافقت کنند. این اتفاق در سنین بالاتر هم می افتد، مثلا دختری ۳۷ ساله با پسری ۳۳ ساله ازدواج می کند ولی پس از مدتی به زنی سرخورده تبدیل می شود و پایانی تلخ رقم می خورد.



ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 بهمن1390 ] [ 23:43 ] [ انسیه گرزین ]
یک راه حل

شاید برای شما هم اتفاق افتاده با شد.وقتی توی زندگی مشترک سر یک تصمیمات نچندان مهم روزمره

یا همسرتان به مشکل بر میخوریدچه تصمیمی میگیرید

 مثلا بیرون رفتن اخر هفته شما دوست دارید به پارک و به دل طبیعت بروید اما همسرتان دوست دارد به سینما برود حالا به کجا میروید .

من و همسرم از بازی قدیمی سنگ کاغذ قیچی استفاده میکنیم شما چهطور؟

 

[ دوشنبه 26 دی1390 ] [ 10:56 ] [ انسیه گرزین ]

گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند. یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده. تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد.3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد. قطار در حال آمدن بود ، و سوزن بان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد. سوزن بان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و  از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.

سوال:

اگر شما به جای سوزن بان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید؟

بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک انتخاب کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی چطور... ؟

در این تصمیم، آن 1 کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (3 کودک دیگر) که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک، بازی کنند، قربانی می شود.

کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و هیچ کس برای او اشک نریخت. کودکی که ریل از کار افتاده را برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی کرد که روزی مرگش اینگونه رقم بخورد.

اگرچه هر 4 کودک مکان نامناسبی را برای بازی انتخاب کرده بودند ولی آن کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن 3 کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن کار اشتباه گرفته بودند شد. اما با این تصمیم عجولانه نه تنها آن کودک بی گناه وعاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن 3 کودک احمق نبود.

مسافران قطار را می توان به عنوان تمامی کارمندان سازمان فرض کرد و گروه مدیران  را همان کودکانی در نظر گرفت که می توانند سرنوشت سازمان (قطار) را تعیین کنند.

گاهی در نظر گرفتن منافع چند تن از مدیران که به اشتباه تصمیمی گرفته اند، منجر به از دست رفتن منافع کل سازمان خواهد شد و این همان قربانی کردن صدها نفر برای نجات این چند نفر است.

زندگی کاری همه مدیران پر است از تصمیم گیری های دشوار . با عدم اتخاذ تصمیمات صحیح به سبک مدیریتی، به پایان زندگی مدیریتی خود خواهید رسید.

"به یاد داشته باشید آنچه که درست است همیشه محبوب نیست... و آنچه که محبوب است همیشه حق نیست!"

[ یکشنبه 4 دی1390 ] [ 21:26 ] [ انسیه گرزین ]
همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت، ‏ وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچه‌هاي بعدي زندگي بهتر... ولي وقتي مي‌بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته ميشويم.‏بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند. فرزندان ما كه به سن نوجواني ميرسند، باز كلافه ميشويم، چون دايم بايد با آنها سروكله ‏بزنيم. مطمئناً وقتي بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند، خوشبخت خواهيم شد. با خود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :‏

همسرمان رفتارش را عوض كند،

يك ماشين شيكتر داشته باشيم،

بچه هايمان ازدواج كنند،

به مرخصي برويم ‏

و در نهايت بازنشسته شويم... حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد. ‏

اگر الآن نه، پس كي؟ زندگي همواره پر از چالش است.‏

بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، ‏

شاد و خوشبخت زندگي كنيم.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 23 آذر1390 ] [ 11:28 ] [ انسیه گرزین ]

آموخته ام که خطاهای دیگران را مانند خطاهای خویش تحمل کنم .

آموخته ام که مرد بزرگ به خود سخت می گیر و مرد کوچک ، به دیگران

آموخته ام که همیشه با باورهایم زندگی کنم ، و انگیزه هایم را شعله ور نگه دارم.

[ چهارشنبه 23 آذر1390 ] [ 10:54 ] [ انسیه گرزین ]

شیر افریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از کند ترین غزال افریقایی کمی تند تر بدود تا از گرسنگی نمیرد.

وغزال آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از تند ترین شیر آفریقایی کمی تند تر بدود

 تا کشته نشود .

مهم نیست که تو شیر هستی یا غزال مهم این است که فردا را از امروز تند تر بدوی
[ چهارشنبه 23 آذر1390 ] [ 10:50 ] [ انسیه گرزین ]
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
[ یکشنبه 20 آذر1390 ] [ 22:42 ] [ انسیه گرزین ]

اگر شما به مشکل امروزت غم دیروز و اضطراب فردا را اضافه نکنی

مشکل امروز تو هرچه باشد قابل حل است.

 

[ یکشنبه 20 آذر1390 ] [ 21:3 ] [ انسیه گرزین ]

▪ از هر اشتباه پند بگیرید و تصمیم بگیرید دیگر آن اشتباه را تکرار نکنید .
▪ هیچگاه خطائی را که در زندگی مرتکب می شوید به ارزشی که برای خود قائلید ارتباط ندهید .
▪ هیچگاه شکوه و ناله سر ندهید .
▪ خود را دوست بدارید و این کار ساده ای است . در این راه نه نیازی به محبت دیگران دارید و نه احتیاجی به متقاعد کردن آنها وجود دارد .

▪ اگر کسی هست که دوستش دارید ؛ صریحا این دوست داشتن را به او ابراز کنید .
▪ حسادت را در خود از بین ببرید .
▪ باجسم خود به شیوه ای تازه بر خورد کنید . در صورت لزوم وزن خود را کاهش دهید . به تمرین های ورزشی بپردازید ، از صدمه زدن به جسم خود به هر شکل و به هر عنوان پرهیز کنید . بدن شما ، وجود شماست ، بدن خود را دوست بدارید .
▪ اگر پاره ای از ویژگی های جسم خود را دوست ندارید و قادر به تغییر آنها هستید ، آنها را تغییر دهید .
▪ قسمت های تغییر ناپذیر جسم خود را با نگاهی تازه ببینید .
▪ نگذارید دیگران نظراتشان را در باره جذابیت ، به شماتحمیل کنند .
▪ هر گز ارزش خودتان را ، با رفتار دیگران ، نسبت به خودتان ، مخلوط و مشتبه نکنید .
▪ تصورات اولیه شما از شخصییتان بر پایه نظریات بزرگسالان بنا نهاده شده ، لازم نیست آنها را تا ابد حفظ کنید .
▪ با خودتان پیمان ببندید که عادات به هر گونه رفتار و یا تفکر خود کاستی را از بین ببرید .
▪ تصمیم بگیرید همیشه برای خود ارزش قائل باشید .
▪ با صرف وقت و تلاش ، هر یک از رشته های مورد علاقه خود را فرابگیرید .
▪ خود را به عنوان یک انسان با ارزش بپذیرید .

[ شنبه 19 آذر1390 ] [ 21:42 ] [ انسیه گرزین ]

پدری با پسری گفت به قهر                    
    که تو آدم نشوی جان پدر              


حیف از آن عمر که ای بی سروپا                        
در پی تربیتت کردم سر


دل فرزند از این حرف شکست                          
بی خبر از پدرش کرد سفر


رنج بسیار کشید و پس از آن                              
زندگی گشت به کامش چو شکر


عاقبت شوکت والایی یافت                             
حاکم شهر شد و صاحب زر


چند روزی بگذشت و پس از آن                       
امر فرمود به احضار پدر


پدرش آمده از راه دراز                              
نزد حاکم شد و بشناخت پسر


پسر از غایت خودخواهی و کبر                          
نظر افکند به سراپای پدر


گفت گفتی که تو آدم نشوی                            
تو کنون حشمت و جاهم بنگر


                              پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در

                              من نگفتم که تو حاکم نشوی»
« گفتم آدم نشوی جان پدر

جامی


[ شنبه 19 آذر1390 ] [ 21:38 ] [ انسیه گرزین ]
 

 1- Confidence اعتقاد:
اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،
این یعنی اعتقاد.


2- Trust اعتماد:
اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ..... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت،
این یعنی اعتماد.


3- Hope امید:
هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم.ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،
این یعنی امید.


با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید.

[ شنبه 12 آذر1390 ] [ 15:28 ] [ انسیه گرزین ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به یاد داشته باش آینده کتابی است که امروز می نویسی پس چیزی بنویس که فردا از خواندن آن لذت ببری,امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ سپری کنید